X
تبلیغات
زولا

خدایا سرشارم از عشقت کن

به یاد مهربان قلبی که سالها به دوستی و محبتمان می نواخت....دیگر نمی تپد
چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391

بارها از خود پرسیده ام......

بارها از خود پرسیده ام چرا عشق مرده است یا چرا عشق در دنیای مدرنیته و پراز دروغ رنگهای دیگر به خود گرفته است. 

از خود پرسیده ام وفا و تعهد را چه شد که غبار برروی آن نشسته است. 

از خود پرسیده ام چرا زن در نقاشیهای داوینچی و فیلمهای تارکوفسکی معنای دیگری دارد تا در جامعه ما و جهان. 

چرادیگر چشمهایی نیستند که وقتی به آنها مینگری ناتوان باشی از دروغ گفتن به او. 

دریغا.... 

چقدر خوب میشد وقتی خواب است و ترا نمی بیند هنوز هم دوستش داشته باشی. 

باید به تنهایی رسیده باشی تا حضور یک زن رو بفهمی تا بتوانی بدانی که برای چه چیز دوستش داشته باشی. 

نه اینکه تنها باشی که عشق مخلوق تنهایی تو باشد. 

باید به تنهایی برسی. 

 

آن زمان درخواهی یافت که چرا داوینچی در تمام نقاشی هایش بر لبان زن لبخندی را نشانده است.خیلی تکان دهنده است.  

 

 

خب در ادامه مطلب هم یه چیزی نوشتم آخه نمی شد صفحه اصلی بزارم که

 

 

گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری (احتمالا عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه …

شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.

سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا 

یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا 

همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را 

تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه 

تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه 

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش 

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال 

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال 

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال 

 

 

 

کد موس ستاره و قلب

  • کد نمایش افراد آنلاین