خدایا سرشارم از عشقت کن

به یاد مهربان قلبی که سالها به دوستی و محبتمان می نواخت....دیگر نمی تپد

خدایا سرشارم از عشقت کن

به یاد مهربان قلبی که سالها به دوستی و محبتمان می نواخت....دیگر نمی تپد

چند نکته.....


1-صبوری و دور بودن از غم و غصه و محیطهای حزن آلود،انسان را به سوی کامیابی و خوشبختی سوق می دهد.با صبرو تحمل انسان به انچه می خواهد می رسد. 

2-اگر طالب زندگی سعادتمند هستید باید از غرور بیجا بپرهیزید.زیرا انسان را از لذتها و زیباییهای دنیا محروم می کند. 

3-سرگذشت انسانهای موفق و بزرگ را مطالعه کنید و راههای خوشبختی را بیابید. 

4-فروتن باشید و قناعت کنید تا از آرامش روحی و روانی بهره ببرید. 

5-واقع نگر باشید .انسان اگر واقعیت ها را در جامعه ببیند از تخیلات و خرافات در امان خواهد ماند. 

6-برخواهشهای نفسانی که مخالف رسیدن شما به کمالات عالی انسانی است غلبه کنید. 

7-زندگی همواره شیرینی و تلخی دارد و خوشبخت کسانی هستند که با مدیریت صحیح بر مشکلات آن فائق آمده و هرگز خود را شکست خورده نبینید. 

8-اراده آهنین داشته باشید تا برناملایمات پیروز شوید.داشتن زندگی آرام و خوشبختی در پرتو یاد خالق بی همتا امکان پذیر است.

 


یه مدتی درگیرم و متاسفانه نیستم!
خوشبخت و سعادتمند باشید

خدانگهدار.....

زندگی....

 زندگی شاد، ولی خاطره ای کم دارد

ساکت و رام، تب حادثه ای، کم دارد

زندگی چیست مگر؟ شهر پر از فاصله ها

که در آن بوسه ی بی خاتمه ای کم دارد

 

زندگی نرم، ولی حسرت باران دارد

دست در دست ولی ، قلب هراسان دارد

زندگی، شور نفسهای به هم پیوسته ست

عشق کمیاب ، ولی عشوه فراوان دارد

 

زندگی خوب، ولی سردی و گرما دارد

قطره ای گمشده در وسعت دریا دارد

گاه و بیگاه کسی دل به نگاهی شکند

همه مغرور ولی این همه "تنها" دارد

 

زندگی صلح، ولی خنجر و زیتون دارد

و به تعداد هوا، لیلی و مجنون دارد

آرزو نیست سبکبالی این ثانیه ها

سنبلی مست ولی لاله ی دلخون دارد

 

 زندگی عشق، ولی سوسن پرپر دارد

غم و اندوه و شب و سوز مکرر دارد

زندگی سبزترین علت دلدادگی است

گرم و پر عشق دلی باد که دلبر دارد

نمی دونم شاعرش کیه؟!

کاش می شد.....


کاش می شد سرزمین عشق را
 در میان گامها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک
عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه
 قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس
 تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه
 برگ زرد یاسها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت شب
 ناله ی غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت
تا بهار آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف
 لا به لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید
 از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میان ژاله ها
 جرعه ای از مهربانی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد
سختی و نامهربانی را ندید

ادامه مطلب ...

سال نو مبارک....

 

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است 

 

              در صحن چمن روی دل افروز خوش است 

 

از دی که گذشت ، هر چه گویی خوش نیست 

 

             خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است!  

 

بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی... 

 

امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی 

 

 

سال نو مبارک 

 

 

 

 

خانه دوست کجاست....


من دلم میخواهد 

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام 

گل بگویند و گل بشنوند

هر کسی میخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد 

شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست 

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست 

بر درش برگ گلی میکوبم 

و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم 

ای دوست خانه دوستی ما اینجاست 

تا که سهراب نپرسد دیگر 

خانه دوست کجاست ... 
  

 

 بچه ها جونم ببخشید که فرم نظر دهیم اینجوری شد 

برا اینکه بتونید نظر بنویسید باید توی فرم یه چند خطی رو بیایید پایین تر

شکر ایزد که دگر بار رسیدیم به بهار.....

شکر ایزد که دگر بار رسیدیم به بهار 

بذر نیکی بنشان و ره تحقیق بپوی 

مردمان انبوه گشتند و  

اسبان پر خروش ، یال برافشاندند 

و در جهان بپراکندند و هفت کشور پدیدار گشت 

آنکه در میان بود  

ایران بود 

و زمین را ، دل از این جدایی بریان بود 

موج در دریاهای دور در غلتید 

و دل در بر کوه های بلند بر تپید 

و یاد یار مهربان ، سپهر و زمین و زمان را فراگرفت 

از ارزه ابر بارانی به میانه ی جهان پرواز کرد 

از دور برشت برف و از دور برشت باد به ارمغان آورد 

ازسوه فروغ سپیده دمان 

از فر درفش گرمای جانبخش بهاران و چکاوکان آواز خوان 

و چون همه  به میانه جهان رسیدند....همه با هم درآمیختند و در کنار هم آرمیدند 

در این آرامش ، سبزه و درخت و گل 

چکاوک و دراج و بلبل 

شیر و پلنگ و موز و نهنگ 

ابر و کوه و دشت رنگارنگ 

نوروز خجسته ی ایران را جشن گرفتند  

ادامه مطلب ...

چهارشنبه سوری....

امشب چهارشنبه سوریه!
رسمی که در قدیم  در شهر من بوده اینجور بوده که طبق معمول یه آتیشی به پا می شده ولی نه اونقدر که شعله هاش زیاد زبانه بکشه و مردم هم از روش می پریدن و یه شعر هم می خوندن!
سرخی روی تو از مو
زردی روی مو از تو

یه عده ای هم اون کوزه هایی که تقریبا کهنه و غیر قابل استفاده بوده رو پر از آب می کردن و با خودشون می بردن بالای پشت بوم و دقت می کردن که کسی اون پایین نباشه و اونو پرت می کردن پایین!!
این عقیده ی اونا رو نمی دونم! تحقیق می کنم بعدا می گم!
یه کار دیگه ای هم که می کردن اسمش بوده کفلیزی!
کسی که حاجتی داشته حالا از هر نوعی با پوشیدن لباس مبدل و چادر زنانه به طوریکه که فقط یه چشمش دیده بشه اون هم به اندازه ی کمی دیده بشه
و این کار به این دلیل بوده که شناخته نشه!! حتی برا اینکه کامل کسی نتونه تشخیص بده که این کیه لنگان لنگان راه می رفته!! یه ملاغه هم بر می داشته و توی این شب میرفته در خونه ها در می زده و فقط ملاغه شو به زمین میزده و کلا هیچی نمی گقته!! صاحب اون خونه هم یه چیزی توی ملاغش میریخته مثل شکلات یا قند یا ماست یا هر چیز دیگه ای
شخص کفلیز هم بدون اینکه چیزی بگه از در خونه ی اون میرفته به در خونه ی دیگری!! و به همین طریق
سرانجام هم که بر می گشته به خونش و آنچه که مردم توی ملاغه اش ریختن رو با اعضای خانواده اش می خورده  به این امید که در سال جدید و به زودی زود حاجتش برآورده بشه!!
البته این کار فقط در قدیم مرسوم بوده و اگه کسی بخواد حالا چنین کاری رو انجام بده نتیجه ای نمی گیره چون اولا این رسم و رسومات خصوصا برای نسل الان و یک نسل قبل به فراموشی سپرده شده از طرفی آیفن ها تصویریه و واقعا آدم هم می ترسه که بره در رو باز کنه!!اینطوری احساس می کنه طرف دیوونه اس!!

عقیده ی دیگری که رایج بوده در مورد دختریست که بختش بسته است
به گوشه ی لباسش قفلی وصل می کردن و کلیدشو می دادن دست پسری نابالغ تا اون قفل رو باز کنه و وقتی که پسربچه موفق به این کار می شد امیدوار بودن که در سال جدید حتما دخترخانم به خانه ی بخت خواهد رفت!!

ادامه مطلب ...