خدایا سرشارم از عشقت کن

به یاد مهربان قلبی که سالها به دوستی و محبتمان می نواخت....دیگر نمی تپد

خدایا سرشارم از عشقت کن

به یاد مهربان قلبی که سالها به دوستی و محبتمان می نواخت....دیگر نمی تپد

فانوس دریایی....

چشمک بزن ای آتش پاک اهورایی
ساحل نشین ناز من فانوس دریایی 

 

چشمک بزن تا باز گردد امن آرامش
بر ساحل طوفانی امواج هر جایی 

 

اینجا مسافر موج کشتی ناخدا تنهاست
تنها تر از امواج نا میرای تنهایی 

 

اینجا برای دیدنت امید هایی هست
 گفتند با ما جاشوان از دور پیدایی 

  

 اما نه انگار آسمان ابری وبارانی ست
 دیگر نمی بیند کسی از دور ها جایی 

 

اینجا گره خورده ست کار وبار ماها سخت
 فانوس من چندین قدم نزدیک می آیی 

 

از جناب آقای خصلتی 

  

پیشاپیش عید همه مبارک 

 

ادامه مطلب ...

نه تو میمانی ، نه من.....

نه تومیمانی، نه من، ونه اندوه،ونه...  

 

هیچ یک از مردم این آبادی.  

 

به حباب نگران لب این رودقسم،  

 

وبه کوتاهی آن لحظه های شادی که گذشت،  

 

غصه هم خواهد رفت، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند... 

 

 

میدونید خدا وقتی جوونی می ره به درگاهش چی میگه : 

 

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم  

 

شروع کن یک قدم با تو گامهای مانده اش با من.

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن 

             غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من 

 

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را 

        بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من 

 

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت 

            تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من 

 

پیام گیر......

پیغام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم                  نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ         فلک گر فرصتی دادی به دستم

 

پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای              که رسم ادب را بیارم بجای

به پیغامت ای دوست گویم جواب         چو فردا برآید بلند آفتاب

 

پیغام گیر خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد         ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش        آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 

پیغام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باد باشد رویم        در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیام پاسخ دهمت         زان پیش که همچو برف گردد رویم

 

پیغام گیر مولانا

بهر سماع از خانه ام ، رفتم برون ، رقصان شوم

شوری برانگیزم به پا ، خندان شوم ،شادان شوم

برگو به من پیغام خود ، هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم ،جان تو را قربان شوم

 

پیغام گیر باباطاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت        الهی مو به قربون صدایت

چو از صحرا بیایم نازنینم               فرستم پاسخی از دل برایت

 

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خور غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام 

زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!

برای دلم....

امشب که زخم های دلم گریه می کنند
 

تنها ولی برای دلم گریه می کنند 


هم اشک ها به گریه مجالی نمی دهند
 

هم زخم ها به جای دلم گریه می کنند
 

در این سکوت غم زده فریاد بی کسی است 


پیوسته با صدای دلم گریه می کنند 


دیگر به خاطرات تو دلخوش نمی شوم
 

هر چند پا به پای دلم گریه می کنند 


بر من مگیر خرده که دلدادگان شهر
 

هر شب به های های دلم گریه می کنند
 

کار من از طبیب گذشته ست و دشمنان
 

بر درد بی دوای دلم گریه می کنند 


آب از سرم گذشته و این تکه ابرها 


دارند در عزای دلم گریه می کنند 


فریاد عشق می شوم و شاعران شهر 


شب ها در انزوای دلم گریه می کنند

 

             شبیه ابر بهاری مدام می بارم.......

 

کار خدا....

معلوم نیست کار های خدا چه حکمتی داره؟

الان که می خواستم برم بیرون آسمون باریدنش گرفته!!

چه جووووووووووووووووووووررررررررر! مدل جر جری!

بیشتر از همه دلم واسه گنجشکها می سوزه!

طفلکی ها ناجور خودشونو چسبوندن به دیوار

اما انگاری یکیشون خیلی عشق بارونو داره همونطوری روی شاخه درخت نشسته

اونقدر خیس شده که فک نکنم بتونه پرواز کنه!

حتی الانه که تگرگ هم بارید هنوز رو شاخه مونده!!!

مث اینکه خیلی دلش واسه بارون تنگ شده

آخه از اول پاییز و زمستون ما بارون نداشتیم باید بگم نوبره!

جالبه حالا که بیخیال بیرون رفتم شدم بارونم بند اومد و آسمون آفتابی شد

معلوم نیست چه حکمتی درش نهفته است!

یه گذری هم بزنیم به بچگیهامون

یادش بخیر هر وقت بارون بند میومد می دویدم تو حیات و

 چشمم به آسمون تا رنگین کمونو ببینم!

کلی هم از دیدن رنگین کمون ذوق می کردم  اما حالا.....

حالا که آفتاب دراومده گنجیشک ها هم به اون گنجشک کوچولوی روی درخت پیوستن

همشون دارن پرهاشونو سشوار میکشن!

تبریک تبریک......

میلاد نبی اکرم حضرت محمد مصطفی (ص) و  

 

میلاد امام جعفر صادق (ع) بر همگان مبارک  

ز قامت ابروت می توان فهمید 


که عشق از شب چشم تو آمده ست پدید 


بهار آمد و گل از گل چمن وا شد 


صدای پای تو را تا که گوش غنچه شنید
 

و آهوان همه از کوه و دشت رم کردند 


که چشمهای تو در دشت یک نگاه چرخید
 

از آن دقیقه که در باغ باز شد پایت
 

گلی نماند که بر خویش پیرهن ندرید
 

درخت و بوته و گل را به رقص آوردی 


که عطر موی تو در شاخ و برگشان پیچید 

 

همین طور روز مهرورزی و اخلاق رو هم تبریک می گم  

دوباره فصل غزلخیز عشق پیدا شد
به سمت باغ وزیدی و غنچه معنا شد
 

نسیم با خودش آورد بوی یوسف را
زمانه باز به کام دل زلیخا شد
 

و عشق چشم به تاراج هستی ما دوخت
از آن دقیقه که گنجینه ی لبت وا شد 


به احترام تو ای آفتاب شورانگیز
چه شور و همهمه ای در زمانه برپا شد
 

هزار صحبت ناگفته در گلویت ماند
و رازهای درونت مرا معما شد 

و حرف دلم 

آقای من:
مرا به نیم نگاهی جوانه باران کن
                   که چشم سبز تو یادآور بهاران است
دوای درد مرا هیچ کس نمیداند
                  بیا بیا که نگاه تو عین درمان است
و شانه های مرا لمس کن که دستانت
                 برای این تن تفتیده بوی باران است
نگاه کن که تو خورشید لحظه های منی
                 و بی تو عمر من از غصه رو به پایان است....

آرامش سنگ یا برگ....

 مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب 

 

 نگاه میکرد.  


شیوانا (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد 

 

 عشق و معرفت ودانایی می دانستند) از آنجا می گذشت.  

 

او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.  

 

مرد جوان وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه 

 

 چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و  

 

نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" 


 شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب 

 

 انداخت و  گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را 

 

 به جریان آن میسپارد وبا آن می رود." سپس شیوانا سنگی بزرگ را از 

 

 کنار جوی آب برداشت  و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی 

 

 اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. 

 
شیوانا گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست 

 

 بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو 

 

 آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!" 


مرد جوان مات و متحیر به شیوانا نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام 

 

 نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم 

 

 نیست کجاست!؟  


لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب 

 

 جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را 

 

 ترجیح می دهم!" 


شیوانا لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات 

 

 جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب 

 

 ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار 

 

 خود را از دست مده." 


 شیوانا این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس 

 

 عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با شیوانا همراه شد. چند 

 

 دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از شیوانا پرسید:" شما 

 

 اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟" 


شیوانا لبخندی زد و گفت:" من در تمام زندگی ام ، خودم را با اطمینان به 

 

 رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش 

 

 رودخانه ای هستم که به سوی هدفی می رود پس از افت و 

 

 خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم. 


---------------------------------------------------------------------

یه کی نیست بیاد بگه :کی داره به کی می گه!! این حرفها رو برو به 

 

 خودت بزن! اصلا به چیزی که نوشتی اعتقاد داری؟! 

 

راستشو بخواین  " نه "  

 

توی ادامه ی مطلب هم یه چیزایی نوشتم هر کی فضوله می تونه بره ببینه...

ادامه مطلب ...